نویسنده :
saghi - ساعت ۱۱:٢٦ ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱/٢٩
گم کرده ام در این هیاهوی شهر
آن نظربند سبز را
که در کودکی بسته بودی به بازوی من
در اولین حمله ناگهانی تاتار عشق
خمره دلم بر ایوان سنگ و سنگ شکست...
دستم به دست دوست ماند
پایم به پای راه رفت
دلم ...
دلم اما در این میانه کجاست؟...
من چشم خورده ام
من تکه تکه از دست رفته ام
در روز روز زندگانی ام
مادر بزرگ دلم برای دعاهایت سخت تنگ میشود گاهی چنان که به زبان و کلام نمی آید .
مادر بزرگ آنجا که هستی اکنون
آیا پاسخ سوالات بی جواب را میدانی؟
چرا هیچ کدام از دعاهایت اجابت نشد و هنوز هم دل من سودا زده ایست در بیابان پریشانی....