وای بر من گر تو آن گم کرده ام باشی! که بس دور است بین ما...

مرا تو بی سببی نیستی به راستی صلت کدام قصیده ای ای غزل ستاره باران جواب کدام سلامی به آفتاب

 
یک کم فان
نویسنده : saghi - ساعت ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/۱۸
 

لطفاً قبل از شروع به خواندن بلاگ , از هویت واقعی خودتون مطمئن بشین
این روزا هیشکی بچه ء پدر و مادر ِ واقعی ِ خودش نیست
شما چطور ؟
.
.
من از پشت همین تریبون , اعلام میکنم , اگه من بچه ء پدر و مادر خودم نیستم , اصلاً مهم نیست
نیستم که نیستم
شما هم نیستی
ندیدی مگه ... تو هر فیلم و سریالی که پخش میشه , میانگین , 2 نفر هستن که دنبال پدر مادر واقعی خودشون میگردن
از وقتی ما چشمامون رو باز کردیم , هاچ زنبور عسل دنبال مادرش میگشت ...ا
مارکو دنبال ِ مادرش میگشت , پل کوچولو دنبال ِ مادرش میگشت
الیور توئیست دنبال ِ مادرش میگشت
پسر شجاع رو هم ولش میکردن حتماً دنبال ِ مادرش میگشت ( اون پشتش به مامان ِ خانوم کوچولو گرم بود البته )ا
مارکوپولو دنبال ِ پدرش میگشت
حنا دنبال ِ مادرش میگشت
کُنا , تو سرنتیپیتی دنبال پدر و مادرش میگشت
نِل و پدر بزرگش , دنبال پدر و مادرش میگشتن
پرین دنبال ِ پدر بزرگش میگشت
ای کی یو سان رو مادرش گذاشته بود سر ِ راه
جودی آبوت رو گذاشته بودن سر ِ راه
خلاصه به ندرت کسی سر راه ما اومد , که پدر و مادرش شرافتمندانه همراهش باشن
سریال های تلویزیون خودمونم که چه بدتر ... ا
فلذا , به همین مناسبت
من تحقیقات گسترده خودم رو برای یافتن والدینم آغاز کردم
جستجوی خانه به خانه ... ولی متاسفانه , تا به این لحظه , 90 % احتمال قریب به یقین هست که من فرزند خلف مامی و ددی خودم می باشم
اون 10 % هم آی دونت کِر ... چرا ؟ بیکاز که اگه اونا حال و روز ِ خوبی داشتن که منو نمیذاشتن سر ِ راه
واسه چی دنبالشون بگردم , که مجبور بشم تا آخر عمرم قسط بدم و چک های برگشتیشونو پاس کنم؟
روزی ٢ شیفت کار میکنم ... هنوز هشتم گرو نه ام ِ ! وای به روزی که بگندد نمک
مسلماً یه پورشه با پاپیون ِ قرمز بر نمیدارن بیارن سر ِ اولین قرار
پس من همین گوشه , به درد ِ خودم میمیرم

 

خاطره :
١ - پمپ بنزین - وسط ظهر یک روز گرم و کسل کننده:
- آقای پمپ بنزینی : پُر شه ؟؟؟؟
ما : نه آقا ... پُرش چیه ؟ پراید ِ !!!!!!!!
نیشخند ( یاه یاه یاه- باحال هااااااا ) !!!!!!!! ما خیلی با نمیکیم ! نه ؟
 
٢ - پمپ بنزین - روز آخر سال بنزین گیر نمیاد خر توخر شده اساسی ٣ تا جایگاه دیگه در این اطراف رو هوا تشریف دارن یکی شون برق نداره یکی بنزین آخری هم خرابس!!!چشمک
همه هجوم اوردن به این جایگاه و اساسی شلوغ شده یک بچه سوسول زرنگ بازی دراورد زد توی صف بعدش یک شبه انسان عصبانی از ١٠ متر اونطرف تر اومد سمت آقای پمپ بنزینی و با خشونت محض عربده زد:
ـ اووووووی مگه تو بوقی نمیبینی داره خارج از نوبت میاد تو جایگاه
آقای پمپ بنزینی با خونسردی محض در حالیکه بربر یارو را نگاه می کرد :
ـ نه دادا من ترمز دستی ام !!!!
پووووووووف منم خوش خندهخنده
طرف یه جوری نگام کرد که انگار از خدا می خواست میتونست سر منو بکنه....

 
 
مناجت نامه
نویسنده : saghi - ساعت ۱٠:٥۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٥/۱۱
 

خدایا ! چه گناه کرده ام ؟ برای چه مرا از پای در می آوری ؟

کوشیدم تا این روح را که به من داده ای پاک نگه دارم و این آتش را که در من نهاده ای از خاموشی برهانم ....

   کردگارا ! این تویی که در ویرانی آنچه آفریده ای می کوشی ، تو این آتش را خاموش کرده ای ، تو این روح را آلوده ساخته ای ، تو مرا از هر آنچه زنده ام می داشت تهی دست کرده ای . در جهان تنها دو گنج داشتم : دوست من و روح من !

   اینک هیچ ندارم ، همه را تو از من گرفتی . در بیابان جهان تنها یک تن از آن من بود ، او را از من ربودی . قلب های ما یکی بود ، تو آنرا از هم دریدی ، شیرینی وصال را از آنرو به ما چشاندی که وحشت از دست دادن یکدیگر را بهتر به ما بشناسانی .

گرداگرد من ، در درون من ، خلاء کاویدی . در هم شکسته و بیمار بودم . بی اراده ، بی سلاح ، همچون کودکی که در دل شب می گرید و تو همین ساعت را برگزیدی تا ضربت خود را بر من فرود آری !...

   مانند خائنان با گام های بی صدا از پشت آمدی و خنجر به من زدی ؛ عشق سودایی این سگ درنده ات را به سوی من جهاندی ؛ نیرویم از دست رفته بود و تو می دانستی که نمی توانم زور ورزی کنم ، و او مرا به زمین افکند ؛ همه چیزم را آلوده ساخت ، همه چیزم را ویران کرد ...

از خود بیزارم

کاش می توانستم درد خود را ، شرمساری خود را ، فریاد بکشم !

   یا در سیلاب نیرویی که می آفریند آن همه را فراموش کنم ! خدایا ! نجاتم ده ، این تن و این جان را درهم شکن ، از روی زمینم برگیر ، نگذار مدام درون گودال دست و پا بزنم ! بخشش کن ! مرا بکش !

 

Qisiera ser el sepulcro

Donde a' ti te han de enhterrar

Para tenerte en misbrazos

Por toda la ei ernidad

و اینک برخیز

 بر نفس تنگ خود چیره شو

با روحی که در هر نبرد پیروز می شود

اگر از بار سنگین خود از پا در نیامده باشد ...

 

 

                  آنگاه برخاستم و وانمود کردم

                 که نفسی دارم بلند تر از آنچه در خود احساس می کردم

                و گفتم : «برو ! که من نیرومند و بی باکم...»

کمدی الهی : دوزخ سرود 24