نویسنده :
saghi - ساعت ۱:٠٩ ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/۱۸
چند ماه پیش با یکی از آشناهای قدیمی راجع به یک دوست یا بهتر بگم یک عشق مشترک!!! یک درد مشترک حرف میزدم . می گفت نمیدونم ، مطمئن نیستم می تونم نبودنش را تحمل کنم ؟
این جمله در سرم زنگ میزد و تکرار میشد .
شبهای هجر را گذراندیم و زندهایم / ما را به سختجانی خود این گمان نبود.
بهش گفتم زندگیم اونقدر زیر و بالا شده که... دیگه از هیچ چیز نمیترسم.
گفتم من از بزرگترین بحران زندگیم گذشتم و هنوز زنده ام نفس می کشم و زندگی میکنم برای شرف و آبرو و فرهنگ و خیلی چیزهای دیگه مبارزه میکنم و دغدغه ی مسائلی را دارم که شاید برای دیگران اصلا مهم نباشه.
از آتش خانمان سوز و ویرانگر عشق گذشته شعله های کوچکی باقی مانده که گاهی سرکشی می کنند اما بی ازارند .
چیزی که هست مرا به چنین سرنوشتی هیچ گمان نبود!!!!!!!!!!!!!
توی باورهای من ، رویاهای من ، بازی های من زندگی جور دیگری می گذشت . از حسرت و هجران بیزار بودم و هجران بلای ما شد.
خیلی سخته که بخوای حرفت دلت را انطور که هست به کسی که نمی خواد حقیقت را بشنوه بگی .
خیلی سخته که همه دار و ندارتو بذاری و بعد بهت بگن نارو زدی ، نامردی
خیلی سخته که دوست داشته باشی اما بگذاری و بگذری
خیلی سخته ...
خیلی سخته به خاطر دیگران پا روی دلت بذاری و متهم هم بشی
خیلی سخته کسی یا چیزی را بخوای که سهم تو نیست اما...
خدایا ! کی صدای منو میشنوی؟!