وای بر من گر تو آن گم کرده ام باشی! که بس دور است بین ما...

مرا تو بی سببی نیستی به راستی صلت کدام قصیده ای ای غزل ستاره باران جواب کدام سلامی به آفتاب

 
شب‌های هجر را گذراندیم و زنده‌ایم - ما را به سخت‌جانی خود این گمان نبود.
نویسنده : saghi - ساعت ۱:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/۱۸
 

چند ماه پیش با یکی از آشناهای قدیمی راجع به یک دوست یا بهتر بگم یک عشق مشترک!!! یک درد مشترک حرف میزدم . می گفت نمیدونم ، مطمئن نیستم می تونم نبودنش را تحمل کنم ؟

این جمله در سرم زنگ میزد و تکرار میشد .

شب‌های هجر را گذراندیم و زنده‌ایم / ما را به سخت‌جانی خود این گمان نبود.

بهش گفتم زندگیم اونقدر زیر و بالا شده که... دیگه از هیچ چیز نمیترسم.

گفتم من از بزرگترین بحران زندگیم گذشتم و هنوز زنده ام نفس می کشم و زندگی میکنم برای شرف و آبرو و فرهنگ و خیلی چیزهای دیگه مبارزه میکنم و دغدغه ی مسائلی را دارم که شاید برای دیگران اصلا مهم نباشه.

از آتش خانمان سوز و ویرانگر عشق گذشته شعله های کوچکی باقی مانده که گاهی سرکشی می کنند اما بی ازارند .

چیزی که هست مرا به چنین سرنوشتی هیچ گمان نبود!!!!!!!!!!!!!

توی باورهای من ، رویاهای من ، بازی های من زندگی جور دیگری می گذشت . از حسرت و هجران بیزار بودم و هجران بلای ما شد.

خیلی سخته که بخوای حرفت دلت را انطور که هست به کسی که نمی خواد حقیقت را بشنوه بگی .

خیلی سخته که همه دار و ندارتو بذاری و بعد بهت بگن نارو زدی ، نامردی

خیلی سخته که دوست داشته باشی اما بگذاری و بگذری

خیلی سخته ...

خیلی سخته به خاطر دیگران پا روی دلت بذاری و متهم هم بشی

خیلی سخته کسی یا چیزی را بخوای که سهم تو نیست اما...

خدایا ! کی صدای منو میشنوی؟!