وای بر من گر تو آن گم کرده ام باشی! که بس دور است بین ما...

مرا تو بی سببی نیستی به راستی صلت کدام قصیده ای ای غزل ستاره باران جواب کدام سلامی به آفتاب

 
درد و دل
نویسنده : saghi - ساعت ۱۱:۱٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٦/۳٠
 

از دیروز عصر که دلشوره داشتم تا حالا که نزدیک ظهره احساس عجیبی دارم . انگار یه تغییری توی وجودم اتفاق افتاده... یه چیزی عوض شده . هنوز نمیدونم چی ...

دیروز عصر اول نگران نیروی انتظامی و بسیج فضول و ... بودم بعد که بقیه اومدند نگران حرف و حدیثهایی که به خاطر همراهی ما باز هم به گوش خواهد رسید... اما هیچکدام از اینها نبود که به سینه ام از درون پنجه می کشید و زخم میزد

وقتی نیمه شب دوتایی مسافر خیابانها بودیم تا مرا به خانه برسانی ، فکر می کردم نگران دیده شدنم اما آنهم نبود.

مامان خیلی غر نزد فقط آخر شب بازهم پای خواستگاری را کشید وسط و یه جر و بحث راه انداخت و کمدی ترین بخش دیشب این بود . که عموزاده عزیزم بعد از 10 روز خدمت مقدس سربازی برگشته خونه و فکر میکنه توی همین 10 روز علامه دهر شده ...خنده

دیشب نشسته بود به نصحیت کردن من !!! خدایا چه خبره ؟ همه برای خودشون اوستا شدن . خیلی کج میروند این قافله

اما همه اینها هم نبود . نمیدونم چه ام هست؟ یه چیزی عوض شده ... فقط همین را میدانم .

صبح که برات پیام دادم خنده دارترین و غیره منتظره ترین جواب را دادی ...

دلم برای نوشتن تنگ شده . خیلی خیلی دلتنگ همه چیزم

زمان خیلی زود میگذرد و در مسیر عبورش همه چیز را به طرز عجیبی تغییر میدهد باورم نمی شود 3 سال از قول و قرارمان گذشته . سه سال پیش چه چشم اندازی را ترسیم کردیم و الان کجاییم؟

چقدر از خودمون دور شدیم . از دوستانمون از دلبستگیها و ایده آلهامون !

شاید همه این تلون عواطف تاثیر ساز و آواز دیشب سعید باشه وقتی زخمه به ساز میزد وقتی به دستهاش نگاه میکردم . به چشمهاش که بسته بود و توی این همه هیاهو چنان عمیق در خودش فرو رفته بود که گویی هیچ از دنیای بیرون خبر ندارد . با خودم فکر میکردم ایکاش میشد دید پشت دریچه چشماش چیه که اینطور ژرف مبهوت دنیای درون خودش شده و مینوازه...

دلم دلتنگ.....