وای بر من گر تو آن گم کرده ام باشی! که بس دور است بین ما...

مرا تو بی سببی نیستی به راستی صلت کدام قصیده ای ای غزل ستاره باران جواب کدام سلامی به آفتاب

 
 
نویسنده : saghi - ساعت ۱:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/۱٩
 

یه شب تو خواب وقت سحر

 شهزاده ای زرین کمر

نشسته بر اسب سپید             میومد از کوه و کمر

میرفت و آتش به دلم میزد نگاهش ...

کاشکی دلم رسوا بشه ٬ دریا بشه این دو چشم پرآبم

روزی که بختم وا بشه بی یار بشه اون که اومد به خوابم

شهزاده ی رویای من شاید تویی

اون کس که شب در خواب من آید تویی...تو

از خواب شیرین ناگه پریدم ٬ او را ندیدم دیگر کنارم به خدا

جانم رسیده از غصه بر لب ٬ هر روز و هر شب در انتظارم به خدا

کاشکی دلم رسوا بشه ٬ دریا بشه این دو چشم پرآبم

میرفت و آتش به دلم میزد نگاهش ...

نامهربانم!
سخت مرا در بر گرفته ایی، همچون هوا
نه کسی تو را می بیند
نه کسی صدایت را می شنود
فقط منم که حس می کنم عطر یادت را در تک تک یاخته های آکنده و دلتنگم...

باز هم دلتنگم مثل همیشه ، همیشه نبودن های تو...
تنها حرفی که می توانم بگویم این است که

قضاوت میان دل دلتنگ من و این آمدن و این رفتنت تنها با خدا ست

دیگر حتی نمی توانم از خدا بخواهم یکبار دیگر ببینمت وقتی می دانم دیگری در سر گرو مهر تو دارد

چه می توانم بگویم ؟ چه می توانم بخواهم ؟

راست است سهم من انگار از همه دنیا تنها حسرت شد ...

مهر تو ،‌ عشق تو آتشی شد که تا ابد بر دلم بماند
اینکه وانمود کنم که نیست و نمیبینمش بیهوده است ...
آتشی ست که زیر خاکستر تا ابد می ماند ...

افسوس