نمیدونم چرا و چطور ... اما عادت چندین ساله نوشتن با اومدن تو یواش یواش از سرم رفت .
خیلی چیزهای دیگه هم عوض شد . تازگیها متوجه شدم که مدتی حال و حوصله کتاب خوندن هم ندارم . اونم من که توی مسافرت هم همیشه دو تا کتاب زیر بغلم بود . میدونی گاهی اوقات آدم نمی خواد توی آینه نگاه کنه . بخصوص اگر واقف این موضوع باشه که :
آیینه چون نقش تو بنمود راست خود شکن آیینه شکستن خطا ست .....
وقتی بدونی اگر توی آینه نگاه کنی حقیقتی را میبینی که با مذاقت سازگار نیست . ترجیح میدی روی آینه پارچه ای بیندازی و راحتتر خودت را گول بزنی که نه ... اینجوریام نیست . این حالا ماجرای من و تو ست . تورا نمی دونم ولی من نمیخوام به آینه نگاه کنم و ببینم چقدر دور شدیم.
رابطه ما به هر دلیلی که شروع شد ، وقتی توی تنهایی خودم بهش نگاه میکنم و فکر می کنم میبینم به هر دلیلی که ادامه پیدا کنه اشتباهه . (نه به خاطر مادر من ، نه به خاطر مادر تو ، فقط و فقط به خاطر تفاوت های عمیقی که با هم داریم و مهر فقط روش پرده می کشه ) اما وقتی کنارتم وقتی به جشمات نگاه می کنم نمیتونم به جدایی فکر کنم . انگار که مسخ میشم . یه روز یکنفر بهم گفت تو منو استثمار محبت کردی .
حالا هر وقت که تو بهم میگی خیلی مهربونم وقتی میگی بزرگترین صفت من صفای درونمه که هر کسی نمیتونه بفهمه و خوشحالی که این موضوع از چشم آدمای ظاهر بین پنهان می مونه ، چون رقیبات کمترن و ... من همیشه یاد حرف اون دوستم میفتم که در استثمار محبت خودمم!!!
تو راست میگی بزرگترین جذابیت من توی وجودم و هر کسی نمیتونه پیداش کنه . خیلی وقتا به کسانی فکر میکنم فرصت درک درونم را پیدا نکردند و بعدش یاد کسی میفتم که چقدر ساده و بی آلایش توی همون برخوردهای اول تا آخر وجودم را دید و هزاران بار بهم گفت که تو خیلی ارزشمندی افسوس که دیگه دیره.... و من همیشه از خدا پرسیدم چرا اون را با من آشنا کرد
هنوزم چشمای تو مثل شبهای پر ستاره ست
هنوزم دیدن تو برام مثل عمر دوباره ست
هنوزم وقتی میخندی ، دلم از شادی میلرزه
هنوزم با تو نشستن به همه دنیا می ارزه
ولی افسوس ترا داشتن دیگه دیره دیگه دیره
ولی افسوس با نخواستن دلم آروم نمیگیره نمیگیره
....
همیشه نگران وقتی ام که تو بخوای این رنج نامه ها را در نبود من بخونی . همیشه از خدا می خوام که بمیرم و بدونم که راحتتر تحمل می کنی ماهی
نظرات ()