اینقدر دلم میخواد داد بزنم . اونقدر بلند داد بزنم که همه کائنات صدای فریادم را بشنوند . شاید به گوش خدا هم برسه ...
این بغضی که چند وقته توی گلوم گیر کرده و باز نمیشه و تویی که قسمم میدی گریه نکنم ... داره دیوونه ام میکنه . توی وجود خود ضجه میزنم . زار میزنم خدایا منو از این باتلاق نجات بده ، اما نمیده . بیشتر فرو میرم .
روزی هزاااااااار بار آرزوی مرگ میکنم اما مرگ هم فقط سراغ آدمهای خوشبخت میره.
گاهی اوقات با خودم فکر میکنم بزنم زیر همه چیزو برم دنبال ایده آلهای خودم اما میترسم و از این جبونی خودم پیش وجدانم شرمنده میشم .
دیروز میخواستم بهت بگم میخواستم به بهونه پرسش های ساده یه چیزهایی را بهت بگم . بهت بگم تا حالا شده یه چیزی برات خیلی عزیز باشه و بعد کم کم اونقدر رنگ ببازه که دیگه دوستش نداشته باشی ؟ یا برعکس چیزی را که ازش به شدت متنفر بودی دوست داشته باشی ؟ حال منم الان همینطوره .
وقتی ساده و روشن به خودمم نگاه میکنم میبینم دیگه به آخرای رابطمون رسیدیم . میبینم امروز و فرداست که یهو همه چیز آوار بشه روی سرمون . میترسم . برای تو نگرانم . میترسم . وقتی به خاطره ی روزهای اولمون فکر میکنم میبینم که همون موقع ها هم دنبال راهی برای پایان رابطه بودم .
میدونم که باز میگی ازت سوءاستفاده کردم ، اما جالب اینجاست که دیگران معتقدند تو از من سوءاستفاده کردی . اما خودم میگم هیچکس از هیچکسی سوءاستفاده نکرد ما باهم یک رابطه بسیار خوب و به یاد موندنی داشتیم . یه رابطه کامل ! من بهترین لحظه ها و بدترین لحظه های زندگیم را با تو داشتم ماهی .
چیزی که هست شاید ، شاید ، شاید توی این مدت من بیشتر از تو رشد کردم . این نه از زرنگی من بود نه از سادگی تو ! من قابلیت بیشتری برای رشد داشتم و از موقعیت ها استفاده کردم . پشتم به تو گرم بود و سریع پیشرفتم .
اما تو نخواستی ! بارها سعی کردم به زور وارد راهی بشی اما نرفتی . هزار تا چک و چونه زدم تا قدم از قدم برداری . هرچند وقتی که راه بیفتی سریع و محکم میری و چون ذاتا دوستداشتنی هستی کارت هم زود قبول میشه ...
بگذریم دیشب یکی گفت یه ختمی بردار یه نذری بکن شاید این کلاف درهم پیچیده زندگی درست بشه یهو دلم شکست گفتم مگه خدا صدای گناهکار ها را هم میشنوه ؟؟؟؟
نظرات ()