وای بر من گر تو آن گم کرده ام باشی! که بس دور است بین ما...

مرا تو بی سببی نیستی به راستی صلت کدام قصیده ای ای غزل ستاره باران جواب کدام سلامی به آفتاب

 
مناجت نامه
نویسنده : saghi - ساعت ۱٠:٥۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٥/۱۱
 

خدایا ! چه گناه کرده ام ؟ برای چه مرا از پای در می آوری ؟

کوشیدم تا این روح را که به من داده ای پاک نگه دارم و این آتش را که در من نهاده ای از خاموشی برهانم ....

   کردگارا ! این تویی که در ویرانی آنچه آفریده ای می کوشی ، تو این آتش را خاموش کرده ای ، تو این روح را آلوده ساخته ای ، تو مرا از هر آنچه زنده ام می داشت تهی دست کرده ای . در جهان تنها دو گنج داشتم : دوست من و روح من !

   اینک هیچ ندارم ، همه را تو از من گرفتی . در بیابان جهان تنها یک تن از آن من بود ، او را از من ربودی . قلب های ما یکی بود ، تو آنرا از هم دریدی ، شیرینی وصال را از آنرو به ما چشاندی که وحشت از دست دادن یکدیگر را بهتر به ما بشناسانی .

گرداگرد من ، در درون من ، خلاء کاویدی . در هم شکسته و بیمار بودم . بی اراده ، بی سلاح ، همچون کودکی که در دل شب می گرید و تو همین ساعت را برگزیدی تا ضربت خود را بر من فرود آری !...

   مانند خائنان با گام های بی صدا از پشت آمدی و خنجر به من زدی ؛ عشق سودایی این سگ درنده ات را به سوی من جهاندی ؛ نیرویم از دست رفته بود و تو می دانستی که نمی توانم زور ورزی کنم ، و او مرا به زمین افکند ؛ همه چیزم را آلوده ساخت ، همه چیزم را ویران کرد ...

از خود بیزارم

کاش می توانستم درد خود را ، شرمساری خود را ، فریاد بکشم !

   یا در سیلاب نیرویی که می آفریند آن همه را فراموش کنم ! خدایا ! نجاتم ده ، این تن و این جان را درهم شکن ، از روی زمینم برگیر ، نگذار مدام درون گودال دست و پا بزنم ! بخشش کن ! مرا بکش !

 

Qisiera ser el sepulcro

Donde a' ti te han de enhterrar

Para tenerte en misbrazos

Por toda la ei ernidad

و اینک برخیز

 بر نفس تنگ خود چیره شو

با روحی که در هر نبرد پیروز می شود

اگر از بار سنگین خود از پا در نیامده باشد ...

 

 

                  آنگاه برخاستم و وانمود کردم

                 که نفسی دارم بلند تر از آنچه در خود احساس می کردم

                و گفتم : «برو ! که من نیرومند و بی باکم...»

کمدی الهی : دوزخ سرود 24